قرق گورستان در هفدهمین سالروز درگذشت احمد شاملو

دیروز دوم مرداد هفدهمین سالروز درگذشت احمد شاملو بود و قرار کانون نویسندگان ایران به برگزاری مراسم نکوداشت او. کاری چنین سهل و عادی اما در هفده سال گذشته عرصه‌ی کشاکش نهان و آشکاری بوده است که اگر وصف و خبرش را گرد آوریم چیزی می‌شود در ردیف مثنوی هفتاد من کاغذ.


قرق گورستان در هفدهمین سالروز درگذشت احمد شاملو

در میان آن تهدیدها و مزاحمت‌ها و محاصره‌ها و «نوآوری» هایی مثل نصب بلندگو و پخش روضه خوانی و نوحه گویی، کانون دلخوش به اجرای همان اندک «مراسم» بود و امیدوار به بهبود وضع. سال گذشته ماموران در ترفندی عجیب درهای گورستان را بستند تا از انجام مراسم کانون جلوگیری و به خیال خودشان صورت مسئله را پاک کنند، و شد آنچه دیدیم.
امسال هم با یک در نیمه باز و گماردن ماموران اطلاعاتی و ماشین‌های پلیس در جلوی آن از ورود اعضای کانون که برای ماموران شناخته شده بودند یا کسانی که ظن شرکت در مراسم بر آنها می‌رفت جلوگیری می‌کردند؛ پس جمعیت دو بخش شد بخشی داخل گورستان بر مزار بودند و دیگران بیرون در پشت نرده‌ها. و هردم بر میزان جمعیت دو سو افزوده می‌شد گرچه هنوز با شمار ماموران برابری نمی‌کرد! دقایقی از زمان تعیین شده برای مراسم نگذشته بود که ماموران جمعیت داخل را بیرون راندند و در آستانه‌ی در، دو گروه درهم رفت، جمعیت وسعت گرفت و صدای شعر و کف برخاست. ماموران، از امنیتی و انتظامی، در کار پخش و پلا کردن جمعیت بودند که دل در انجام کار داشت و پا یاری‌اش نمی‌کرد تا به فریادها و هل دادن‌های ماموران گام بردارد. پس ترفندی به کار بردند تا مگر هراس در پراکندن جمعیت یاریشان کند. پر صدا به سوی جوانی (بهنام ابراهیم زاده)رفتند دستهایش را پیچانده با خود بردند. یورش دوم به طرف بکتاش آبتین یکی از اعضای هیئت دبیران کانون بود او را نیز کشان کشان بردند. هدف سوم جوانی دیگر . . . (نام نامعلوم). اما جمعیت به هراس که نیفتاد هیچ، فریاد «ولش کن، ولش کن» سر داد.
در گفت و گوی میان ماموران امنیتی و تنی چند از اعضای هیئت دبیران که درخواست آزادی بازداشتی‌ها را داشتند ماموران قول دادند که آنها را آزاد کنند مشروط به پراکنده شدن جمعیت. حاضران با تانی و اندک اندک زیر فشار ماموران و امید این که رفتنشان موجب آزادی بازداشتی‌ها شود، پراکنده شد. چند تن از اعضای کانون ( و نیز حاضران) برای تحقق قول ماموران ایستادند اما . . . خبری نشد.
شنیده شد که بکتاش آبتین را ماموران در محل استقرارشان در گورستان کتک زده‌اند. لابد با بقیه نیز چنین کرده‌اند. اما چرا؟ به کدام جرم؟ اگر صحنه‌ای که وصفش رفت پیش چشم مردم جوامع دیگر به نمایش درآید، اگر به آدم‌های متمدن و منصف جهان بگویی در ایران گروهی نویسنده و دوستداران یک شاعر که بخش مهمی از اعتبار و آبروی ادبیات و روشنفکری آن جامعه بوده است، خواسته‌اند در سالروز درگذشتش بر مزارش گرد بیایند؛ اما آن محل ساعت‌ها به تصرف پلیس و ماموران امنیتی درآمده و دهها دستگاه ماشین و دهها پلیس و سرباز با باتوم و تهدید مانعشان شده‌اند، لابد از درکش عاجز خواهند بود، لابد نمی‌توانند چنین جایی را در ذهن خود تصور کنند؛ لابد بسیار خشمگین می‌شوند. چنین کاری فقط در ایران انجام می‌شود. نمونه‌ی دیگری اکنون نیست. نمونه‌ی اعلای له کردن مسلم‌ترین، بدیهی‌ترین و کوچک‌ترین حق انسان را ما در اینجا مشاهده می‌کنیم. لشکرکشی برای گروهی از آدم‌های غیر مسلح که به مدنی‌ترین شیوه خواسته‌اند مراسمی برگزار کنند، چه معنایی جز سرکوب و تحمیل سکوت و سکون دارد؟! چه معنایی جز برملا کردن عمق بی‌حقوقی انسان‌ها در آن جامعه دارد؟ این بی‌تابی در مقابل جزیی‌ترین رفتارهای مدنی ناشی از چیست؟! چه چیز در پس این سرکوب حفظ و حمایت می‌شود؟ و آیا این شیوه در جامعه‌ای چنین جوشان تا کجا تا کی می‌تواند ادامه داشته باشد؟!منبع سایت کانون نویسندگان ایران

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s